تبليغاتX
عشق و نفرت × بی کس و تنها

عشق و نفرت × بی کس و تنها

              

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟


فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟


مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟


مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟


تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی


چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی


مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟


مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟


مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری


پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با

تو بودن همین بود!


باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای


دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم

خواب نداشتم


رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و

 بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و

 بعد میرفتی ! چرا داری میری؟

من نابود میشم بدون تو ، دوست دارم با تمام وجودم

عشق من تنهام نزار

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 17:27 توسط مسعود| |

یا تو زیباتر شدی ! ....یا چشام بارونیه ! ..

این قفس بازه ولی.... قلب ِ من زندونیه..ـ

من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت !

تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت...ـ

میخـوام آروم شم!!        

                      تـــــو نمی ذاری!

هر دو بی رحمن :  عشق و بیزاری ! همه دنیامو زیرو رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم !

قدمای آخرو آهسته تر بردار !

واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار ! بغض این آهنگ مارو تا کجاها بُرد ! شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد !

به تلافی اونهمه تلخیم ! گله هاتم طعم عسل شد !

غم معصومانه ی چشمات به تبسم  تازه بدل شد ! میشه با من هزار و یکسال به بهانه ی قصه بمونی ؟ه

مه مرثیه های سکوتم  به بهار  تو باغ غزل شد

نفس کشیدن  ، دل سپردن ، مثل دریا ماه من!

از تو خوندن ، با تو موندن ، مقصد من ، راه من همینه

رویام ، آرزوهام ، سرگذشت آه من ، نرفته برگرد ، که با تو شاید خدا گذشت از گناهِ من !

تو مثل بارون ، غمو آسون ، می بری از یاد من ، با تو خوبن ، بی غروبن خاطرات  شاد من

زارو خسته ، دلـشکسته ، بینوا فرهاد من ! مرغ  آمـیـن ، کی به شیرین می رسه فریاد من

دلم خیلی برات تنگ شده خیلی

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 23:45 توسط مسعود| |

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار

 طلوعی دوباره ام


همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….


عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست


قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام

 فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست


هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در

 میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از

 این زندان غم رها کند


دلم گرفته ….


خیلی دلم گرفته….


انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…


انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…


وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…


آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام


نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از

غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید


من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد

دل میکنم…


دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها

میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ،

حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….


میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست

 ،

 میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:43 توسط مسعود| |

ایکاش هیچوقت امتحانای دانشگاه تمام نمیشد

ایکاش طرم جدید زودتر بیاد

ایکاش اونی که نباید باشه زودتر بره

 

خدایا! ترا غریب دیدم و غریبانه عاشقت شدم؛


ترا بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم؛


ترا وفادار دیدم و هرکجا رفتم بازگشتم؛


ترا گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم؛


تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟!!!!!!!!


 خددددددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

                           

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 1:35 توسط مسعود| |

وقتی که دلت میگیره دل من بوی بارون میگیره بوی پوچی و  وقتی واسم  شعر میگی دلم میخواد هزارهزار سال بشینمو تو چشات نگاه کنم و بگم قاصدکم تو تنها نیستی من با تمام وجودم کنارتم . خدا هست منم هستم.خدا رو دوست دارم چون تورو دوست دارم.خدارو بیشتر به یادت بیار چون تمام تنهایی های خدا رو من درک میکنم با تمام وجودم.چون خیلی از دردای تنهایشو من کشیدم خوب میفهممش.

همیشه کنارتم همیشه فقط کافیه چشاتو ببندی و ب من فکر کنی منو صدا کنی ؟ هرجای دنیا باشم خودمو میرسونم پیشت.....................................دوست دارم

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا بامن است

 که فرشته ها برایم دعا می کنند

که ستاره ها شب را برایم خروشان خواهند کرد

یادم باشد که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است

که فردا منتظرم میماند که من راه رفتن میدانمو دویدن

و جاده ها قدمهایم را شماره خواهند کرد

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست

همین نزدیکی ها ومن تنها نیستم

(سحرم)

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:46 توسط مسعود| |

سلام.سلامی دوباره.

فرا رسیدن ماه محرمو به همه ی عزاداران آقا امام حسین تسلیت میگم.

میگن اگه به خدا نزدیک باشیو دلت بشکنه خدا دلش نمیاد عذابتو ببینه فوری یه کاری میکنه که زیاد عذاب نکشی اگرم طرف کسی باشه که همش زندگیش پرعذاب بوده.میاد شادت کنه اما این آدم دوپا یه کارای می کنه که خود خدا هم توش میمونه.اما باز سری جبران میکنه.آخ قربونت برم خداجون.چقدر تو خوبی.خیلی متشکرم ازت.

تا حالا دچار این شدی که زندگیت تو یه جای کوچیک گره بخوره.

من دقیقا همونجوری شدم.یه مدت زار زدمو گله کردم ار دوری از نداشتنم. از دوست نداشتن از محبت نکردن.آخ امشب یه حرفی شنیدم از کسی که همه زندگیمو پاش میزارم جیگرمو آتیش زده نتونستم طاقت بیارمو حرفی نزنم.

می خوام یه چیزیو تعریف کنم که یه وقت نگین تاحالا کجابودی.

زندگی پر فراز نشیبه، این مدتم که نبودم.یکی اومد تو زندگیم محبت کرد محبت کردم تازه داشتم جوونه میزدم،داشتم جون می گرفتم ،داشتم نفس میگرفتم،اما کم آوردو رفت.شایدم من مقصر بودم اما راهم ازش دور بود.خیلیم دور بود.

بعدش خداجون دید اینجوریه یه آرزو آورد تو زندگیم.آرزویی بزرگو شیرین.جالبو نزدیک.گرمو دوست داشتنی.مدتی گذشت گذشتو گذشت خوشحالو سرخوش.فراموش کرده بودم چم بود امید گرفتم به زندگیم.با هدف میرفتم دکترم تا که صورتمو درست کنم تا بهش برسم.تا از دستش ندم.اما چی شد اونم باتمام احساسی که داشت مجبورش کردنو ازم جداش کردنو شوهرش دادن.

خیلی داغون بودم حدود 3 ماه پیش.خیلی که حدشو نمیتونم واستون بگم.مجید خراطهام که قربونش برم این مدتی پشت هم آهنگهای جیگر آتیش زن میداد بیرون.

آخ الهی قربونه این خدا من بشم دیدی باز طاقت نیاورد تنها بمونم.دیدی باز طاقت نیاورد اشکامو ببینه.اینقد سوزناک صداش میکنم وقتی بهش احتیاج دارم که دلش نمیاد منو به این روز ببینه.نزاشت به خودخوریام ادامه بدم.آخه از تاریکیام خبر داشت.واز اینکه دوباره تنها بشم و چی میشه خبر داشت.

یه فرشترو آورد تو زندگیم درست تو زمانی که له بودم.فشار روم زیاد بود نا امید بودم از اینکه باز ادامه بدم درمانمو یا نه.زندگی کنم یا نه.نفس بکشم یانه.

حدود دوماه پیش.

اینقد با اون قلب کوچیکو بامحبتش بهم مهربونی میکنه که هیچ وقت دوست ندارم ازش جداشم.وقتی اومد تو زندگیم کفتم خوب اینم اومد مثه باقی میره .نمیموونه.اما الان   1دقیقه اگه صداشو نشنوم تمام وجودم آتیش میگیره.همونجورم اونم همینطوره.یکی از چیزایی که خدا تو وجودم گذاشته اینه که فرق راستو دروغو خوب میفهمم.

 

شاید باقی بگن چه زود این همه علاقه به وجود اومد.این تو کسایی صدق میکنه که وقتی دارن حرف میزنن ریاهو کثیفی توصداشون موج میزنه.نمیشه هم اعتماد کردو علاقه پیدا کرد.اینارو من قشنگ می فهمم.

قشنگ میفهمم اونی که  شوهر دادن و واقعا شوهر دادن یا نه.قشنگ میفهمم وقتی نفس یکی بشی چه حسی پیدا میشه.قشنگ میفهمم.

سحرم تو تمام راستی و درستی هستی.تمام نفس های الانمو مدیونتم.نمی دونم اگه نمیومدی تو زندگیم الان کجا بودمو چی میشدم.تمام کمبودامو پر میکنی.از خودت میگذری که من ناراحت نباشم.سحرم اگه تورم از دست بدم نمیدونم دیگه چه بلایی سرم میاد.هیچ وقت از پیشم نرو هیچ وقت.تو تمام هستی منی.نفس منی. عمر منی.

سحرم خیلی دوست دارم.

و فقط میتونم 1 جمله بگم :

خدایا واسه این همه خوبی مهربونی که نصیبم کردی دنیا دنیا ازت ممنونم. 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 21:36 توسط مسعود| |

سلام.اومدم 1چیزی بگمو برم.

نمی خوام اینجا اسمی بیارم یا نامی رو بدنام کنم.چون اکثر همشهریام آدرس وبلاگمو دارنو کسی که به خاطرش دارم این مطلبو میزارم بچه شهسواره و نمی خوام دلیلی واسه ناراحتی کسی بشه نوشته ای که الان می خوام بزارم 1 آهنگ جدیده جدیده از عشقم مجید خراطها دقیقا همون حرفایی رو زده که الان 1  ماهه درگیرشم.درگیره نامردیشم .بچه ها ضربه خوردم بدجور بدجور ضربه خوردم.

 

خبری ازت نبودو خیلی بی تاب تو بودم

اومدم سراغت اما ، پره گریه شد وجودم

خیلی دل تنگ تو بودم ، گل مهربون و نازم

نمی دونم  چرا اینجام ، یا اصلا چم شده بازم

اون همه قول وقرارا ، اومدم یادت بیارم

اما انگار دیگه راهی ، واسه برگشتن ندارم

اینجا گل بارونه امشب ، چه قد این فضا غریبه

چرا من هیچی نمیگم ، چرا می خندم عجیبه

حالااااااااااااااااااااااااااااااا اینجاشو با احماقه وجودم باگریه دارم براتون تایپ میکنم  12 ساله حرفه دلمه

آخه مجبورم بخندم ، کسی اشکامو نبینه

حالا کو تا باورم شه ، سرنوشته من همینه

به نظر میاد که امشب ، از قلم افتاده باشم

آرزوم بود که من امشب ، پیش تو وایساده باشم

چه لباسای قشنگی ، بهت میاد چقد عزیزم

تو می خندی و من از دور ، دارم اشکامو میریزم

خوش سلیقه ام که بودی ، آره بهتر از من اونه

سر تره ازم میدونم ، اونکه میخواستی همونه

*

تازه فهمیدم حسودم ، دسته تو تو دسته اونه

ای خدا انگاری اونم ، نقطه ضعفمو میدونه

حالا تو دسته تو حلقست ، دست اون حلقه تو دستات

یا من اشتباه میبینم ، یا دروغ بود همه حرفات

بله رو بگو گل من ، تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم ، تو تو رختای سفیدی

حالا هردو حلقه داریم ، تو تودستت ، من تو چشمام

تو زدی من اما موندم ، زیر قولت روی حرفام

برو خوشبخت شی عزیزم ، تو ازم خیری ندیدی

آرزوم بود که ببینم ، تو تو رختای سفیدی

بله رو بگو گل من ، بگو هو شرشو بکن

منو زندگیه بی تو ، باورم نمیشه اصلا

داره سردم میشه کم کم ، خیسه از اشکم لباسم

همه گریه هامو کردم ، اشکیم نمونده واسم

میزنم بیرون از اینجا ، بله رو میگی نباشم

میرم اون بیرون یه گوشه ، دست به دامن خدااااا شم

بله رو گفتی تموم شد ، دیگه این آخره کاره

هی می خوام بگم مبارک ، ولی بغضم نمیزاره

حق حقم تبریک من بود ، من واسه تو گریه کردم

قطره قطره های اشکم ، به تو امشب هدیه کردم

امشب تو جشنت عزیزم ، نمیدونی چی کشیدم

اماکاش اشکام نبودن ، تورو باز بهتر میدیدم

دیگه چشمام نمیبینه ، دست من نمی نویسه

دلخوشیم همین یه نامست ، گرچه اینم خیسه خیسه

آخرین جمله ی نامم ، اینه از ته وجودم ، برو خوشبخت شی عزیزم

خیلی عاشق تو بودم

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 20:54 توسط مسعود| |

به نام زیباترین خالق هستی

میدونی وقتی آدم زندگیش یک نواخت میشهو روزاش تکراری،حرفای دلشم یک نواخت میشهو تکراری.

شاید بزرگترین دلیلی که نمی تونم بیام آپ کنم همین باشه که حرفا تکراریو مددی درون نیست.شایدم اشکال از خودمه که ناله هامو اینجا نوشتم اما به این فکر نکردم که طرفه مقابلم بازم آدمیزادهو حرفش حرفه 2*2 تا 5تاست.ولی حرف من نه اون 5تاست نه اون جواب خودش 4تا.جواب من 3 تاست یعنی یه عدد فرد.مثل خودم تنها مثل خودم منفرد.مثل خودم غریب.غریب تو تمام آدمای دوره برم.چه اونایی که از بچگی باهام بودن چه اونایی که هم محلیو همشهریو هم ولایتین.همشون چشاشون،نگاهشون،زمزمه هاشون،حرفاشون مثل خنجز 3شعبه روی گلومه که فشارم میده و خفم میکنه.

دیگه هیچی از این دنیای نامردو آدمهاش نمی خوام.آدمای که جز دیدن خودشون به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنن.جز خوشیه خودشون خوشی دیگه ای واسشون مهم نیست.نمی خوام بگم این مدت چه بلاهای که سرم نیومدو نیاوردن این آدما.چه اونی که دوست بود چه اونی که خواست دوست بشه و چه اونی که غریبه بود.همشون حالمو دیدنو میدونستن باز اومدنو خنجر زدن.باز اومدنو با حرفاشون با رفتارشون شکستن.اما من چکار کردم،ریختم تو دلمو خنده کردمو گفتمو به روی خودم نیاوردم در تنهایی گریه کردم،زجه زدم ،ناله کردم،زمینو زمانو فحش دادم،با خدا قعر کردم و در نهایت همه چیزمو بوسیدمو گذاشتم کنار.دیگه هیچی نمیگم به هیچکی دیگه به هیچ کس پیشنهاد دوستی نمیدم چرا چون هیچ محرمی باوفاتر از دریا ندیدم.هیچ چیزی رو استوارتر از سنگ ساحل دریا ندیدم.هیچ حرکتی رو ندیدم که باعث ارامش بشه جز موج دریا.چیزای که همیشه هرچیم بهشون بگی پیشت میموننو تنهات نمیزارن.پیشت میموننو بهت خنجر نمیزنن.پیشت میمونن وبهت عادت میکنن.پیشت میموننو نگات میکنن.بغلت میکنن نوازشت میکنن.باعث آرامشت میشن تا تو هم بتونی باعث آرامششون بشی.

دلم خیلی پره از این ادما.دلم خیلی شکسته تو این مدتا.ما چی بگم،چی بگم وقتی که قد 1دنیا غم دارم،چیبگم که خندم از روی ظاهرهو داخلم داره میجوشه.خستم خیلی خستم

 

بد شکستن منو، بد.

 

بگو یارب،بگو یارب،چه بد کردم ،چه بد گفتم.

مرا یارب نمی خواهی

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:37 توسط مسعود| |

گفتند:افتابگردان نباشي كه هر لحظه رو به سويي مي كند و به هيچ كس وفادار نمي ماند

اما من ميخواهم مثل تو باشم اي گل افتاب گردان

بي خبران نمي دانند كه تو ايت ارزويي و نماد جست و جوي مقدس در اوج نا اميدي.

انها نمي توانند درك كنند كه عمرت را به تكا پوي رسيدن به خورشيد مي گذراني

و با ديگران كاري ات نيست

و انقدر به معشوق مي نگري كه خود افتابي كوچك مي شوي.//

سال نوتون مبارک

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 12:50 توسط مسعود| |

سلام دوستان.

اومدم بر خلاف میل باطنیم چندتا عکسمو بزارم برم. آخه یه چند نفری اومدن در بری گفتن که عکست که گذاشتی دروغه هو فتوشاپی چندتا فحشم دادنو رفتن.آخه من چه سودی میبرم بخوام دروغ بگم.بیخیال

 اگه دوست داشتین ببینین.مرسی

                  

                     

               

 

             اینم عکس قبل سوختگیم

                                     

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 9:6 توسط مسعود| |

 

می خواهم بدانم.................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آنگاه که غرور کسی را له میکنی؟

 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی؟

 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی؟

 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری؟

 

آنگاه که گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی؟

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری؟

 

 وباز میخواهم بدانم.....................؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دستانت را به سوی کدام اسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:10 توسط مسعود| |

سلام؛

بازم دلم هوای مردن کرده؛بازم دلم گرفته؛

آی خدا بیکسی من پایونی نداره؟طفلی این دلم آخه چه گناهی کرده مگه؟

خدا دورم شلوغی لحظه ای نمیخوام خدا؛خدا نگاه؛ببین دارم چجوری میپوسم؛چرا خدا؟ یکیرو میخوام پایبندم باشه؛ماله من باشه؛سرمو رو شونش بزارم؛بهش تکیه کنم؛دردمو  بهش بگم؛آخه تاکی به یاد گذشتم سر کنم؛

به من بفهمون کجای سرنوشتم؛دارم میرم جهنم یا راهی بهشتم؛از این دوراهی دل خوشی ندارم ، یا میخورم به پاییز یا میرسه بهارم؛ مثل ابرا  همش تبعید میشم با هیچ کوهی سر سازش ندارم؛ یه موجم که با دریا قعر کرده ، بدون تو من آرامش ندارم ، گمت کردم ولی قافل از اینکه ، خدا با این بزرگی گم نمیشه مواظب بودی از دستت نیفتم ، هوامو داریو داشتی همیشه ، دارم نابود میشم ؛ دود میشم بزار آتیش این دوری تموم شه ، خودم دیدم همی نزدیکیایی ، نزار عمرم باجون کندن تموم شه خدا؛ خدایا دلم گرفته ، بدجور دلم گرفته؛ بدجور هوای گذشته هامو کردم خدا؛ببین دارم میمیرم؛ رو سنگهای سرد دراز کشیدن تنها خستم کرده ؛ دلم گرفته خدا بیا برس به دادم؛آخ؛

این دلم تنهایه تنهاست پره از عشقو تمناست اما هیچگی نیست؛آخه این ظاهرو زیبایی چیه که  هرکی میاد و میفهمه من کیم و جریان صورتمونو میفهمه یجور میپیچونه که خودت  نمیفهمی ازکجا خوردی؛چشام پر اشکه؛کسی نیست؛من نمیتونم باشم تنها خسته شدم؛ دستمو خالی نزار خدا؛تنهای شده عذاب هرروزم؛تویه دلم غمه؛رو گونهام نمه خدا؛برس به دادم.

بررررررررررررررررس به ددددددداددددددددممممممممممممم

 

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 2:56 توسط مسعود| |

سلام دوستای خوبم.

         ماه محرم رو به همه ی شما دوستان خوبم تسلیت عرض میکنم.

    دیشب رفتم هیئت خیلی دلم گرفته بود اما بروی خودم نمی آوردم.داشتم هوناق    

     میگرفتم.خیلی فکرا تو سرم بود که همه اش آزارم میداد.فکرزندگی فکرمردن.فکر بودنو نبودن.فکرامید داشتن یا نداشتن.فکر دعا کردن،پیش خدا بودن.

اشکام میان دلم داره از لرزش به خارش می افته.اینکه فاصله ی قلبامون ، نگاه هامون ،از همدیگه دوره.فاصله واژه ای که بین همگان رخ میده.

اما زندگی............

زندگی فاجعه ای که همیشه جریان داره، اما به چه قیمتی....

قیمتش خیلی گرونه.پس اگه اون گرونه رو خدا بهت داد همونی که همش پیش خودمون میگیم چرا و چرا اینجور شدو اونجور شد.بیایم قدر لحظاتشو بدونیم.بگیم ایول اون زندگی گرونه همونی که توش سختی زیاده غمو غصه زیاده ناله و فریاد و بی کسی زیاده،اونی که شبا اشکاتو پاک میکنه بالشته و نه کسی که دوستش داری و عاشقشی و غیره رو خدا بهمون داده.بگیم دمش گرم.نازه شصتش.

بگیم خدایا اونکه حسین بود به اون روز افتاد تورا جانه زهرا به ما رحم کن و آخر عاقبت هممونو ختم به خیر بکن.

بگیم خدایا دست ماروهم بگیر خسته شدیم از این تنهایی

 

الهی بمیرم  اگه باز ببینم غمی توی چشمات

الهی که باشه برای دله من تمومی دردا

الهی بمیرم واسه اون نگاهت که انقد نجیبه

الهی بمیرم واسه اشکه چشمات که خیلی غریبه
بمیرم الهی واسه تو واسه تو تو که گریه کردی

تو که لحظه لحظه تموم غما رو بامن سر میکردی

دیگه گریه بس کن بزار واسه من تموم غماتو

بزار من بمیر که طاقت ندارم ببینم چشاتو

بمیییییییییییییییییییرم الهی

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 9:20 توسط مسعود| |

           به نام خالق هستی بخش که هر چی داریم از اوست

سلام خدمت شما دوستان خوبم. یه زمانی بود که تو زندگیم همه چیز داشتم اما مدتی نگذشت از این همه چیز یه چیزی کم شد اونم زیبایی بود که داشتم.زیبایی که داشتم دود شدو رفت.سوخت پرپر شد.بعد از این جریان سعی کردم خودمو از مسائل عشقی و عاطفی دور نگه دارم اما قدرت عشق خیلی بیشتره نتونستم خودمو نگه دارم نتونستم طاقت بیارم ببینم زمانی که همه مثل پروانه دورم می گردن حالا پریدن و رفتن.سعی کردم اما نشد.نشدو بعدش که به رویارویی افتاد باعث ضربه خوردنم شد نه از بهم خوردن اون،جریانه عاشقی باشه نه،واسه من سخت بود.درکش اونی که فقط ادعاش می شد واسش مهم نیست با دیدن من زدو رفت.من اولش که این وبلاگ رو باز کردم هدفم این بود خودمو بشناسونم حرفای که واسم سخت بود گفتنش و بیارم اینجا بزنم که اگه یه همچین جریانی که خواست پیش بیاد و واسه خودم سخت باشه گفتنش،معرفیش کنم به وبم تا به اینجاها کشیده نشه چون الانه اکثر رابطه ها از تلفن و نت شروع می شه.خلاصه سرتو درد نیارم،سرنوشتم همون روز افتتاح وب نوشتم اما الانه می خوام دوباره بزارمش اول.چون یه خورده از هدفم دور شدم و بعدشم کسایی که تازه میان دیگه حس تا ته خوندنشو ندارن همون اولشو نگاه می کنن بعدش یا علی می بندنش.

اگه پایه هستین برین ادامه مطلب تا تش بخونین.ممنون...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 9:0 توسط مسعود| |

چقد سخته این روزا.دلم پر درده.بازم دلم گفته.هوای گریه دارم.اما شونه ای ندارم تا بهش تکیه کنمو سرمو بزارم روش.بزارم روشو گریه کنم و اون با دستای نازش نوازشم کنهو ارومم کنه.که این سر گذاشتن از رو هوس نیست.از رو نیازه به مهربانیه.

تنهایی شده عذاب واسم.دیگه چشمام پر اشکه.وقتی میام تو اتاقم و به درو دیوار نگاه میکنم احساس خفگی بهم دست میده.اینکه سقف بالا سرمه و نمیتونم آسمون خدارو ببیننم دلم قفل میکنه نفسهام یه خط در میون میاد نمیدونم اون موقع چکار باید بکنم به چی چنگ بندازم نگامو به چشای کی گره بندازم تا لرزش اون چشاش آرومم کنه و بگه مسعودم تو تنها نیستی من باهاتم تا هرجا که خدایی هستو دنیایی هستو زندگی در جریانه.اگه در سرد ترین هواهم باشه میزنم از خونه بیرون میرم لب دریا تا میتونم گریه آی گریه اما تنها.قلبم دیگه طاقت خنجرهای تنهایی و نداره.من باید چکار کنم.یعنی چون صورتمو دستم اینجور شده کسی نیست منم بخواد.یکی که ظاهرم واسش اهمیت نداشته باشهو دلم واسش ارزش داشته باشه.آخه این همه آدم قیافه داشتن چکار کردن واستون که من نمیتونم بکنم.چه گلی به سرتون زدن که من نمیتونم بزنم.

آخ دنیای بی وفا.ایکاش و فقط ایکاش زندگی تکرار داشت.

کشش ندارم دیگه تا بعد ؟؟؟؟؟؟؟؟

آخره راه اومدن با روزگار                   گره ی کوریه که بخت منه

که تمومو اتفاقای بدش                       شاهده زندگیه سخت منه

شاید این زخمی که از توو خوردمو   از حرارتش زبونه میکشم

یا تمومه بی کسی هامو همش     فقط از دسته زمونه میکشم

****************

بگو بازم هوامو داریو                   مثه همه منو تنههام نمیزاریو

بگو هستی تا نترسونتم                      ذلمت این شب تکراریو

بگو هستیو روی ماه تو امشب         پشت ابرا پنهون نمیشه

اسمون بخت تیره ی من             ابری نمیمونه همیشه

****************

منکه پشتم به خودت گرمه و باز         هرچی این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم       که به هرچی که می خوام نمی رسم

شایدم من اشتباهی اومدم                 که دره بسته رو وا نمیکنی

من به همین سادگی دل نمی کنم        ازتو که منو رها نمیکنی

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:43 توسط مسعود| |

چکیده ای از همه دردام و حرفام می خوام بزارم شاید،شاید،نمیدونم.

.

بسم الله

خدایا درکم کن

 

شاید برای گریه کردن دیر شده باشه اما کوچیکتر بودم زودتر سبک می شدم اما وقتی بزرگ می شی دیگه غرور بزرگی بهت این اجازه رو نمی ده که گریه کنی فریاد بزنی.همه می شه بغض میشه نفرت میشه دیوانگی.میشه دربه دری میشه تنهایی.

تنهایی،چه واجهی،واجهی که خیلی ترسناکه اما وقتی واردش می شی دیگه همه ی زندگیت می شه قشنگ،دوست نداری از دستش بدی،کسی واست مهم نیست،اطرافت چه اتفاقی می افته،کی میاد کی میره.

اما یه خرده که بزرگتر میشی می بینی تنهایی خیلی سخته نیاز داری به یه همدم،به یه مونس،به یکی که درکت کنه احساستو نگاهتو. وجودتو.

نمی دونم خوابم نمی دونم بیدارم نمی دونم زنده ام نمی دونم مرده ام.همه ی این احساسا وقتی میاد تو فکرم اون لحظه دیگه دوست ندارم باشم دوست دارم برم،برم یه جای دور تنها باشم گریه کنم دادوفریاد بزنم بدوبیرا بگم.

خدایا.الان طوری شده که وجودمو کسی نمی تونه تحمل کنه.ترس تو نگاههای مردم تو رفتاراشون تو حرکاتشون.حتی اونایی که دوست دارن و بهت نزدیکن باز ازت  میترسن و این درده بزرگیه.آه ای خدای من دوست داری منم مثل تو تنها باشم اما خدایا تو بزرگی ظرفیتت بالاست،هزاران نفرتو رو پرستش می کنن کیه که منو پرستش کنه دوستم داشته باشه.

می دونی چی می خوام بگم می خوام بگم،هر وقت میام چیزی بگم می گن هیچی نمی خواد بگی این حرفا تکرای شده.ترس از اینکه این حرفا تو دلت بمونه هو وجودتو تسخیر کنه ترس از این که این حرکات یه عقده بشه واست وجودمو پر از ترس می کنه

حرف دل

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن

وسط قصه می شه سر به سره من می زارن

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه هو خراب بشه

تا بیام جمعش کنم حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشقو احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دلو دل واپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلا غایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا

یه دروغگو میشمو همیشه ورده زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

تویه دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره

 

تا حالا فکرشو کردی هی دلت می گیره،هی می گیره هی می گیره ولی هرکاری می کنی نمی تونی خودتو سبک کنی یا کسی و نداری باهاش دردو دل کنی یا حداقلش گریه کنی تا سبک بشی.یهو دلت می خواد محرم بشه یا شبایه قدر بشه تا به بهونش بری تو هیئت بشینی گریه کنی ناله بزنی شکایت کنی از زمین و زمان بگی داد بزنی عقده ی دلتو خالی کنی و کسی اشکاتو نبینه تو اون تاریکی.وقتی هیئت تموم می شه میای بیرون یه حس سبک شدنی بهت دست می ده که انگاری دوباره متولد شدی.

شبایی که دلم رو غم میگیره  زندگیم بروم سیاه میشه.هیچکی نمی فهمه اینو که غمم نده.آزارم نده.شادم کنه و بهم بدو بیرا نگه.بهم بهونه ی زندگی کردن بده.

آخ که دلم پره

 

        نگفتن و در خود نهفت درد بزررگیست ، وقتی که جرات ابرازش نیست

 

چته گریه میکنی دل اسیرم

بدجوردلم گرفته دوست دارم برم لب ساحل مثل همیشه بشینم دادو فریاد بزنم گریه کنم جیغ بکشم بگم خدایا خدایای خوبم من بازم اومدم اومدم تا بازم گلایه کنم خدایا تو بگو چکار کنم بازم بغض تو گلوم پر شده از این زمونه از نامردیاش از بی معرفتیاش از همه چیزش.

تا حالا این حس بهت دست داده که دیگران با ترحم بهت نگاه کنن آخ چه عذاب آوره آخ چه درد آوره یا سوار ماشین میشی می خوای کرایه یارو بدی فکر می کنه گدا تو ماشینش نشسته نمیگیره،حاجی کرایتو بگیر دیگه نمی دونه داره داغون می کنه اون لحظه طرفشو؛وقتی فکرشو می کنی سرت خرچنگ بر می داره از دست این کارای مردم.

وقتی تنها میشم و با خودم فکر می کنم به خودم می گم اگه من مثل بقیه آدما بودم آدمایی مثل الان خودم یا با شرایطی دیگه رو می دیدم چکار می کردم همین کاری که بقیه کردنو می کردم ترحم وار بهشون نگاه می کردم با این بحث ها خیلی فکرمو مشغول می کردم همیشه فکر می کردم.

 

تنهاییام و پر کن خدایا تنهاییام داره عذابم میده.بیکسیام داره عذابم میده،بی پناهییم تو آغوش یه عشق داره عذابم میده.خدایا دوست دارم به دادم برس.

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

اه باران من سروپایه وجودم آتش است

پس بزن باران شاید تو خاموشم کنی

 

 

خدایا!

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره :

نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم و آنقدر با تو دردودل می کنم ، تا کم کم چشمایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند.

و پس از انکه قلبم سبک می شه تو می آیی و تمام فضایه دلم را پر میکنی.

آنوقت دیگر ارام می شم.

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای در بیاره.

. چون تورا در قلبم دارم .

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:35 توسط مسعود| |

سلام این شعرو تقدیم میکنم به همه ی کسایی که تنهام گذاشتن

 

اگر مانده بودی    تورا تا به عرش خدا میرساندم

اگر مانده بودی    تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر باتو بودن      به شبهای غربت،که تنها نبودم

اگر مانده بودی    زتو می نوشتم،تورا می سرودم

 

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سردوغمگین غربت،با وجود تورنگ سحرداشت

تا تو این مرغک پرشکسته  مانده بودی اگر  بال و پر داشت

با تو بیدی نبودش ز طوفان مانده بودی بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی   سوختم من ندیدی،ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود   مانده بودی اگر می شنیدی

باتو دریا پر از دیدنی بود   شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران  در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل  بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

باتوهو عشق تو زنده بودم،بعد تو هم من خودم نبودم

بهترین شعر هستی رو باتو،مانده بودی اگر می سرودم

 

من میمرم نابود میشم هیچ میشم اما کسی نمیبینه

 

پایان تا ..........

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 11:48 توسط مسعود| |

سلام همه ی خوبانم.تا امروز خیلی تحمل کردم که نیام تو وب چیزی ننویسم نخواستم بیام چیزی بگم تا کسی دوباره واسه نوشته هام ناراحت نشه.کسی واسه داشتنم عذاب نکشه.آخه من طاقت ندارم کسی به خاطرم نارحت بشه و واسه حرفام،عذابم میده اینجوری.اما دارم می ترکم.دارم اوناق میگیرم.نفسم بالا نمیاد مخصوصاً امشب.خفه دارم میشم.آخ ترکیدم تو این اجتماع نامرد.امانم نمیده اشک چشام خنده نمیاد دیگه روی لبام.آخ این مجید چی میگه.این آلبومش داره دیوونم میکنه.شاید دیه نیام واسه آپ کردن.شاید باره اخری باشه که مسعود این تو بیاد سر بزنه.گه گدار یه آپ.دیه دوست ندارم بین آدما باشم.خسته شدم از همشون.از نگاه هاشون از همه چیزه شون.میدونین 10روزه با بهترین رفیقم یعنی خدا قعرم.من خودمو بنده ی خدا نمیدونم رفیقه خدا می دونم.اما باهم دعوامون شده قعرم باهاش.به ابوالفضل خسته شدم از تنهایی. شماها پی عشقاتون باشین من هم یه خاکی بر سرم میکنم.خسته ام نمیدونم دارم میترکم چشام نمیبینه مانیتورو.بارون داره میاد انگار از چشام.آخ این تیکه می خوام برمو بخون دیوونم میکنه.

میخوام برم دنیا وفا نداره  ** هر سانیه ش خاطرتو میاره

باید برم یه جا تو این زمونه  ** رها کنم دلی که بی نشونه

سهم من از زندگی هیچی نبود **کسی ندید دستای من چه خالی بود

باید که احساس قلبمو ببندم  **  به هیچ کسی تو دنیا دل نبندم

                                             ****************

یه جورایی درگیر عشق و اینو اون شدی گلم

یه جورایی ورد زبونه   دیگرون شدی گلم

اگه تقصیره منه پس باید برم رهات کنم

حتی اگه رها نشد قلبو تو سینه بشکنم

خودمو راضی می کنم این دلو از تو بکنم

اگه بشه سانیه بار دیگه بهت سر نزنم

قصمت ما جدایی شد خودت اینو خوب میدونی

دیگه نمی خوام واسه من شعرهای غمگین بخونی

نمیشه خاطرات تو از دفترم پاک بکنم

اسمتو از یاد ببرم یادتورو خاک بکنم

من که تمومه لحظه هامو به پای تو ریختم عزیزم

من که تقصیری نداشتم نمیری از تو خاطرم

 

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:43 توسط مسعود| |

سلام .

خوبین بچه من خدارو شکر صحیح و سالم برگشتم.

خلاصه رفت و برگشتم و عملم میگم دوست داشتین تا تهش بخونین.

من جمعه دوم ساعت ۱۲ شب از شمال حرکت کردم به سمت تهران.ساعت ۵ رسیدم آزادی.رفتم نمازخونه ترمینال وضو گرفتم نمازمو خوندم ساکمو گذاشتم زیر سرم گرفتم یه ۱ساعتی خوابیدم بعد پا شدم رفتم خیابون ماشین نشستم واسه ونک.رسیدم ونک ساعت ۷.۳۰ بود.پیاده قدم زدم رفتم سمت اون شرکتی که رزرو کرده بودم دستگاه جدید بیارن واسم(من واسه عمل صورتم باید از یه دستگاه استفاده کنم به نام تیشو که پوست رو باد میکنه و کش میاره)نشستم دمه درش تا ساعت ۸ در باز بشه.ساعت ۸ زنگ زدم درو وا کردن رفتم تو دستگاه و گرفتم و یه ۳۰تومانی تخفیف گرفتمو رفتم سر ایستگاه ماشین نشستم واسه یوسف آباد برم بیمارستان.رسیدم ساعت ۹ شده بود.به هر حال بستری شدم.یه همتختی توپم گیرم اومد اونم اسمش مسعود بود فقط ۱فته ازم کوچکتر بود بهم میگفتیم هفته ی دفاه مقدس.هم خودش هم دادش و نامزدش همه شون با معرفت بودن.شب خواتبیدیم که صبح بریم عمل.بابایی نازم صبح اومد بیمارستان.ساعت ۹.۳۰ اتاق عمل صدام کرد.لباسام در آوردم لباس اتاق عملو پوشیدم.رفتم با پرستار رفتیم اتاق عمل تو اتاق انتظار.دکتر اومد یه خورده شوخی کرد باهام بعد باهم رفتیم تو اتاق.خوابوندنم دستگاههارو وصل کردن.رگمو گرفتو سوزنه نیم متری ریختن تو رگم یه اخ کوچولو.دکترا اومدن دیه نفهمیدم.بیهوش شدم.

وقتی به هوش اومدم چشام میسوخت داشتم کور میشدم.نگو بتادین رفته تو چشام داره کورم میکنه.بابامم هی چشامو وا میکنه با سرم توشو میشوره.یه ۱ساعتی گذشت.طرفه راست گردنم که دستگاه بود پوستشو کشیدن رو سوختگی.طرف چپو دستگاه جدیده رو گذاشتن.اینام فقط یه طرف درام گذاشتن واسه تخلیه خون اضافه.بعد یه ساعت گردنم شروع کرد خونریزی.من میگم خون شما میگی خون همه جا شده بود خون.صبح که شد دکتر اومد سری بردنم اتاق عمل دوباره.خونریزیداخلی داشتم راهه نفسم بسته شده بود داشتم میمردم.نفس نمیامد.سرم سنگین شده بود.جایو نمیدیدم.ویلچر آوردن بردنم اتاق عمل اورژانس.میترسیدن بی هوشم کنن.واسه همین بیهوشم نکردن زنده زنده پارم کردن.رفتم اون دنیا.شوک زدن برگشتم.بردنم ای سی یو آخ چه عذابی کشیدم.اینجاش اذیتم میکنه نمی گم ادامه شو.داره بازم چشام بارونی میشه.ولی بدونین واسه باره دوم تو زندگیم عزرائیلو دیدم و برگشتم.خدا خیلی دوسم داره.دیه بسه اذیت شدم خدایی.

دوستای که واسم دعا کردین،دوستایی که واسم دعا نکردین،دوستایی که اون ساعت تو عمل دوم حالم بد شد داشتم میمردم واسم صلوات نظر کردین،همه تونو میپرستم واسه همون لحظه فقط.

واسه بهترین همدمم،بهترین کسی که این چند روز خیلی اذیتش کردم با همه ی دردایی که خودش داشت کنارم بود و آرومم میکرد.واسه همینه خیلی دوست دارم دیوونه..اسه همین دیونگیات.اما حیف که دوست داشتنمون فقط در حد دوستیه.

زندگی قشنگه بیاین همه تون باهم زندگی کنیم.ببخشید سرتونو درد آوردم.

همه تونو دوست دارم.

 

 

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 14:8 توسط مسعود| |

سلام سلام گرم از سردی نگام.از سردی ته ته وجودم.دیگه گرما بالا نمیاد.یه خورده گرمی داشت که اونم خشکوندن.چراشو نمیدونم.اومدن دسمو فشار بدن زدن قلبمو سوراخ سوراخ کردن.این قلب که همونطوری سوراخ سوراخ بود دیگه جا واسه فرو کردن خنجر نداشت.چرا نمیدونم.حضرت عباسی دارم خفه میشم.دیگه امیده نفس کشیدن ندارم.

الان چند شبه دوباره مثل گذشته شدم شبا میرم تنهایی تو تاریکی دریا میشینم.ای گریه میکنم آی گریه میکنم اما دلم سبک نمیشه.دریا هم دیه به حرفام گوش نمی ده.بهم میگه بی وفا شدم دیه به حرفات گوش نمیدم برو همون دنبال آدمی زاد باش.هرچی بهش میگم اول تویی آخرم تویی.تنها همدمی هستی که حرفامو بهش میزنم سبک میشم.به خرجش نمیره.میگم آدمی زاد میره ، فقط زیبایی و می بینه تو نمی بینی.

میگه نیاز تو به آدمی زاده عمرتو پیش من نزار.من دیه باید چکار کنم.آدما رو که 10 ساله از دست دادم ، دریاهم از دست دادم به همین راحتی.

 این چند شب هرچی میرم لب دریا اما نتیجه ای نمیگیرم.سنگین میرم سنگین تر بر میگردم.همه روشونو ازم برگردوندن.خیلی دلم پره پره خدا دارم میترکم وجودم دارم میسوزه.قلبم داره میسوزه.از بی وفایی از این همه خود پرستی آدمایی که حتی یکیشون یه جا واسم تو قلبشون وا نمی کنن.

آخ دیه بسه دیه نمی تونم ادامه بدم اشکام نمیزاره صفحه ی مانیتورو ببینم . تا بعد.

یه شعر گذاشتم از محمد علیزاده

زیر حرفام میزنم،می خوام فراموشت کنم

من بمیرم اگه خواستم،ترک آغوشت کنم

زیر حرفام می زنم،بدون بی تو بی طاقتم

این روزا خیلی کلافم،از خودم ناراحتم

تورو خدا به دل نگیر،حرفامو باز بیا پیشم

تو رو خدا، نذارکه من ، بیشتر از این شرمنده شم

از این که ماله من بشی،چشم تو خیلی ترسیده

جرات عاشقی و رو باز، به قلب عاشقم بده

زیر حرفام میزنم ، روی چشام میزارمت

اون همه رنجیدی تو ، این همه دوست دارم

تو ازم دلگیری اما ، من دارم دق میکنم

سخته اما مطمئن باش ، تورو عاشق میکنم

تورو خدا

از این که ماله من بشی،چشم تو خیلی ترسیده

      جرات عاشقی و رو باز، به قلب عاشقم بده

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 12:13 توسط مسعود| |

بچه ها اعصاب مصاب داقونه الان.عملم کنسل شده افتاده شنبه.از شنبه ام کلاسام شروع می شه دارم دیوونه میشم.از یه طرف دیه ولش بی خیال.

مردشوره هرچی بیمارستانو ببرن اه.به راحتی تمام میگن آقا عملتون کنسل شد آی کوفت بگیرین ما داریم میمیرم از استرس این زنکه بی وجود میاد میگه .... الله و اکبر.

اگه شانس داشتیم اینجا نبودیم الان می رفتم ایتالیا حال میکردم.عشق میکردم.

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 15:9 توسط مسعود| |

یه شعر میزارم از مجید خراطها

 

خدا خواسته که من اینجوری بشم، نباید از آدما جدا بشم

خدا خواسته تو دلم غم نباشه،جز خدا هیچکی تو قلبم نباشه

 

                 ((مجید خراطها))

خوش به حال تو دلت  ،  هیچی نداری ساده ای

قلب تو پاک و زلاله  ،   تو خوبی افسانه ای

قصه ی تلخ زندگی   ،   یکی بود یکی نبود

تو دلت مثل یه رویا   ، جز خدا هیچکی نبود

کاش منم مثل تو بودم  ،    تو دلم غُصه نبود

 

((خدا خواسته تو دلت غم نباشه    جز خدا هیچکی تو قلبت نباشه))

 

<<  کاش منم مثل تو بودم >>

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 10:2 توسط مسعود| |

سلام

خوبین بچه ها.

اومدم بگم خیلی دلم گرفته.فکرم خیلی مشغوله.هفته ی دیگه 29/06/89 تاریخ بستریمه.بازم باید برم اتاق عمل زیر تیغ.بازم اون چراغ های کذایی بالا سرم.وای سر گیجه های وقت بی هوشی.پرستاری که هی میگه آروم نفس بکش آروم نفس بکش،دوست داری گلوشو بگیری خفش کنی بعد بگی حالا تو نفس بکش.

سرم درد گرفته تو این چند روز اینقدر بهش فکر کردم، کسیم نداشتم اینارو واسش بگم و یکم دردو دل کنم.دیگه مجبور شدم اینجا بگم.بغض گلومو گرفته دوست دارم گریه کنم داد بزنم بگم خدا ای خدا تا کی تا کی این همه عذابو تنهایی.تا کی باید زجر بکشم.خسته شدم.

واسم دعا کنین.اگه رفتم اتاق عمل زنده بیرون نیومدم حلالم کنین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 15:14 توسط مسعود| |

سلام. خوبین. نماز روزتون قبول.تو این شبا ماراهم دعا کنین.

ولی فکر نکنم هیچکدومتون واسم دعا کنین.

میدونی چیه خیلی سخته کسیو نداشته باشی واست دعا کنه می فهمین.اینجا تو نتم که یه چندتا دوست داشتیم که اونام مارو فراموش کردن.یا ازما دلگیرن یا سرشون شلوغه.سرشون که خیلی شلوغه از آمارشون بگیر تا پیام های که دارن.واسشون بخوای نظر بزاری باید نیم ساعت صبر کنی تا صفحه نظراتشون وا بشه.ما که از اولش فراموش شده بودیم. اینجا هم  فراموش میشیم.میریم پشت سرمونم نمیبینیم.

زندگی با همه ی بالا هو پاییناش زمانی لذت داره که انسان کناره خودش یکی رو داشته باشه واسه لحظه ی سختی که بهش تکیه کنه.

آخ که دلم پره از این زمونه ولی حیف که هرچیزی رو نمیشه گفت.کسی بهش اهمیتی نمیده.

تو کتاب قورباغه خونده بودم که می گفت هیچ وقت مشکلاتتو واسه کسی بازگو نکن چون 80 درصدشون اطلاً گوش نمیدن که چی میگی 20 درصد باقیشم فقط گوش میدن اما اهمیتی نمیدن یا به قول خودمون ککشونم نمی گزه.

حال هی بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو بگو

مغز خودتو دیگرانم بخور چه فایده هان چه فایده.

به قول یاس که میگه چه فایده برادر، آخرش هممون غرق میشیم.

آخرش هممون غرق میشیمو هیچی ازمون نمیمونه جز یه مشت خاطره که اونم بعد یه مدت یا ازش یاد می کنن یا نمی کنن.

ای زندگی ای زندگی ای زندگی ،  تنها شدم بی کس شدم به سادگی

دوباره چشامو رو هم میزارم و همه ی اون خاطره ها رو یادم میارم.خاطره های که همش باعث عذابم بوده، ناشکری نباید کرد خوشیم داشت اما اینقدر ناخوشی توش بود که اون خوشی ها توش گم شد.واسه امروز بسه.

        اهای دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیال دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا دنیا اهای 
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 12:2 توسط مسعود| |

وقتی که دارم حرفهای دلم رو مرور می کنم تنها چیزی که بهش می رسم دو قطره اشکیه که از چشمام می ریزه..

اگه حتی یک انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیده بتونی تلخی غم رو خوب لمس کنی آن وقت شاید بتونی منو درک کنی ...اگه تمامی ستارهای شب خاموش بشند و در چشمات تونستی تنهایی شب را درک کنی و درته اون دلت از ته دل واسه درد و دل کردن با یه دوست احساس نیازکردی فراموش نکن کسی هست که در این شهر همیشه اینطوری و کسی رو نداره باهاش دردودل کنه به یاد یاس های باش که دارن پرپر می شن و همه وجودشون شده حسرت. حسرت چیزی رو خواستن و نتونستن ازترس انجامش بدن.

حسرت کشیدن رو این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر ازاین به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود..

به وقت دوست داشتن،به وقت انتظارکسیدن،و حتی به وقت خندیدن

یه چند روزیه که خیلی بهم ریختم جوری که از بس فکر کردم سرم درد می کنه هیچکی نیست باهاش درد و دل کنم.از همه چی خستم.

می دونی چی از همه بیشتر عذابم می ده اینه اینه که از بس غصه خوردم از بس تنهایی کشیدم از بس چیزایی که دوست داشتم داشته باشم نتونستم داشته باشم از بس از کسایی که ازشون انتظار نداشتم ازشون زخم زبون شنیدم کسایی که خواستم باهاشون ارتباط برقرار کنم اما به خاطر صورتم عقب گرد میکردم.

اینا همه عذابم می ده شاید بیشتر از اینا باشه اما من دوست ندارم همشونو بگم خستم میدونین خیلی ها هستن می گن اره درکت میکنیم میدونم تو چی می گی خودمم اینطوریم. تا حالا تصورشو کردی حتی فکر کردنش واسط سخته.

نثار دوست جان کردم و آندم که درماندم

رهایم کرد و به چشمانم شد غباری

بر هر یاری که رو کردم به هنگام گرفتاری

نه تنها دور شد از من بلکه به پایم نیز شد خاری

من تاریکم اونقدر تاریکم که هیچ آدمی نمی تونه توش روشنی پیدا کنه.جز خدا فقط اونه که میدونه من کیم من چیم.

نمی خوام زیاد سرتون و درد بیارم اما فقط یه چیز:

باش آری فقط باش بودنت کافیست

که بودنت جانشین همه ی نبودنهاست

اینکه فاصله قلب هامون از اتفاق تا خاطره هاست

وحس داشتند به اندازه پلک زدن

محال و خیال و همیشه کال

ودر مساحت وسیع قلبت اندک جایی واسم نمیبینی

مهم نیست که این سرنوشت تلخ من است.

فقط باش تا همیشه.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 11:8 توسط مسعود| |

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر را به همه زنان و مادران تبریک عرض میکنم و امیدوارم تا همیشه قدر این گوهر گرانبها را بدانیم و به او عشق بورزیم

  

بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت، چشمان

خسته‌ی من ستاره می‌چیند. خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و

صبورت. روزِ به اوج نشستنت مبارک . .

دوستت دارم ای کسی که شبانه روز کنارم نشستی و ازم پرستاری کردی چه وقتی به دنیا آمدم و چه وقتی تو کما بودم. 

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 3:4 توسط مسعود| |

سلام بچه ها خوبین

 

دیروز یعنی چهار شنبه رفته بودم بیمارستان واسه آمپول دستم خوره ورزشگاه افتاد تو مغزم. کارم که تمام شد جاتون خالی رفتم ورزشگاه آزادی وای چه حالی داد صدام همه گرفته.دمه بچه های خودمون گرم عجب بازی کردن نیمه دوم چه گلی زد کریم باقری وای ورزشگاه منفجر شد نارنجک زدن چه صدایی داد فوری مامورا اومدن این ور یه لشکر فکر کنم میشدن. به ولا دارم میگم دمه تماشگرای پرسپولیس گرم برد دیروز مدیونه تماشگراست باشگاه پرسپولیس باورتون نمیشه از ثانیه اول تشویق کردیم تا دقیقه ی آخرش.وقتی گل اول خردیم ساکت نشدیم همونطور تشویق کردیم بچه ها روحیه شون پایین نیاد دمه همشون گرم.منم تو جایگاه 35 از بالا ردیف دوم پیش لیدرها بودم آقا ترکوندیم.خیلی باهال بود جایه همه تون خالی بود.این بردو به همه ی پرسپولیسیا تبریک میگم انشالا قهرمانی.

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:30 توسط مسعود| |

شلام دوستایه خوبم امشب می خوام به خواست یه دوست که خیلی واسم عزیزه عکسمو می زارم

اینو بدون خیلی دوست دارم  وقتی فکرش میاد تو مغزم که پیشم نیستی بغضم میگیره.

              

            

 منو دوستم علی کوچولو

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 22:1 توسط مسعود| |

 

                          می ترسم این احساس توحسی که عاشقه هنوز

                          آخربه دست روزگار ساده عوض بشه یه روز

                         می ترسم این برق چشات که روشنه تویه شبام

                        یه شب به خواست روزگار کوهه آتیشه زیر پام

 

                            می ترسم از تنها شدن از این نگاه رفتنی

                             ترسمو بیشتر میکنی وقتی نمیگی با منم

 

                         وقتی این روزا می دونم مثل خودم خیلی کمه

                              بی اعتمادم نه به تو بی اعتمادم به همه

                          بدبینی من به تو نیست اگه دارم شک می کنم

                       من این روزا به سادگی به چشمامم شک می کنم

 

 

                                                                                     <<ناصر صدر>>

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:9 توسط مسعود| |

سلام بچه ها خوبین.ببخشید که خیلی وقت نیومدم آپ کنم. درگیری داشتم اما سر میزدم به وب های دیگه سر می زدم نظر می زاشتم.

آخرهای خرداد بود یهو تو کلم فکر این افتاد که برم دکتر خودمو نشون بدم.چند سال پیشا یه دکتری داشتم که دستمو عمل کرده بود به نام دکتر حافظی زنگ زدم بهش و رفتم تهران بیمارستان فاطمه زهرا تو یوسف آباد چکاپ کرد منو معرفی کرد به یکی از دوستاش فردایه همون روز تو همون بیمارستان به نام دکتر عباس کاظمی که دکتر خیلی خیلی خوبیه.هم باهاله هم جدی تو کارش.

بهم گفت باید تو گردنت دستگاه تی شو بزارم و بادش کنم بعد رو صورتت کار کنم منو برد اتاق عمل چندتا مریض نشونم داد و با چندتا دکتر مشورت کردو من اومدم خونه.خیلی با خودم کلنجار رفتم بالا و پایین زدم یه مدت تو خودم بودم خدایا یعنی درست می شه به رنجش و دردش می ارزه.خیلی بالاو پایین زدم تا حدود یک ماهه و نیم پیش رفتم تهران دکتر نوشت رفتم  ونک  دستگاهو خریدم فلان قد قیمت داشت وای وای وای.

کاری ندارم اومدم بیمارستام و بستری شدم و فرداش رفتیم اتاق عمل وای بازم اتاق عمل بازم چراغ های فراوان وای بازم خاطرات بدم یادم اومد هی میومد تو کلم هی دیوونه بازی در میاوردم تا اون خاطرهای بد یادم نیاد با در و دیوار ور میرفتم،اعصاب بهم،داشتم دیوونه می شدم.خدایا بازم اتاق عمل یه حسی میگفت تحمل کن درست می شه،پرستاره اومد گفت پاشو بریم اون اتاق منم رفتم دراز کشیدم دکتر اومد بالا سرم  رزنتورش  پرستارا  سوزنو فرو کرد تو دستم وای بازم سوزن بازم بی هوشی الکی می خندیدم،رزنتور دکتر اومد جلو فهمید من الکی می خندم دستمو گرفت دره گوشم گفت مسعود آروم باش درکت می کنم،تو همین لحظه ها بود دکتر بیهوشی برگشت گفت تو چرا بی هوش نمی شی 15سیسی دارو خالی کردم هنو بی هوش نشدی معتادی گفتم نه بابا معتاد چیه حالت خوبه.از اون چیزی که بدم میومد داشت سرم میومد ماسک بیهوشی.اه اه اه.هرچی گفتم آقا اینو نزار من احساس مردن بهم دست میده خیلی بده ماسک بیهوشی.توش هوا پر کرد گذاشت رو دهانم نفس کشیدم مثل آدمایی که دارن خفه می شن دستو پا می زدم دیگه نفهمیدم چی شد تا چند ساعت بعد صدایه مامانمو شندیم مسعود مسعود پاشو پسر خوبی من فقط اخو اوخ می کردم.خیلی درد داشتم داشتم داغون میشدم دستم داشت از جاش درمیومد تکون نمی تونستم بخورم وای مثل اینکه قفل زده باشن به گردنم داشتم دیوونه می شدم مسکن نمی زدن بهم درد وای آخ که چی بگم.

3روز بستری بودم مرخص شدم اومدم خونه.الانم هر هفته 4شنبه ها تهران میام بیمارستان فاطمه زهرا که توی این دستگاهه که زیر پوستمه دارو می ریزن تا باد کنه و رو صورتم بیارنش خیلی سخته خیلیم درد دارم وحشتناکه.واسه همین دیر دیر آپ می کنم یا سخت شده واسم نوشتن.

بچه ها دعام کنین خوب شه دوستون دارم.

آخیش سبک شدم یه دنیا حرف رو دلم مونده بود خالیش کردم اخیش چه حالی داد.

نظر یادتون نره جیگریا نظر بدین.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:9 توسط مسعود| |

Design By : Mihantheme